هومن حاجعبداللهي :پنگول حكم پسر كوچك مرا دارد

پنگول چقدر شبيه كودكيهاي شماست؟
كودكي من بسيار آرام و بيحاشيه گذشت. تعداد دوستهايم خيلي كم بود. برعكس بيشتر پسرها كه به تفنگ علاقه دارند، من عروسك دوست داشتم. اما با همه اينها، پنگول به من نزديك است، چون شيطنتهاي موذيانه و زيركانهاي ميكردم. مانند پنگول، خرابكاريهايي به اين بزرگي انجام نميدادم كه موجب آزار كسي شود. اما همان طنزي را كه در كلام پنگول ميبينيد، در خودم داشتم. همين مساله باعث ميشد به چشم بيايم، مثلا خيلي وقتها صداي افراد فاميل را تقليد ميكردم كه موجب خنده خانواده ميشد.
خاطرهاي از اين شيطنتهاي زيركانه بهیادتان مانده است؟
بله. پدرم براي برادرهايم كاپشن نو خريده بود، اما چون من كاپشنم نو بود، براي من نخريد. من از اين قضيه ناراحت بودم. يكي از دوستان پدرم گفت اگر كاپشن تو هم خراب بود براي تو هم ميخريد. كاپشنم را پيش مادربزرگم بردم و گفتم كلاهش را قيچي كند. آن بنده خدا هم قيچي كرد. كاپشن را پيش پدرم بردم و گفتم اين قيچي شده و خراب است. همان شب با يك كاپشن نو به خانه آمدم.
كدام يك از برنامههاي تلويزيون بيشتر جذبتان ميكرد؟
نميگذاشتم هيچ كدام از برنامهها از دستم در برود. مهاجران، خانواده دكتر ارنست و... بين همه برنامهها، سندباد را از همه بيشتر دوست داشتم. من مانند سندباد ماجراجو نبودم كه اتفاقاتي كه براي او ميافتد، برايم جذاب باشد. اينكه سندباد افسانه بود و ماجراهاي ماورايي داشت، جذبم ميكرد. راستش را بخواهيد به موضوعات ماورايي و عجيب و غريب خيلي علاقه دارم.
فكر ميكرديد روزي خودتان در قاب جادويي تلويزيون باشيد؟
من مطمئن بودم روزي اين اتفاق ميافتد و افتاد. هر چند خيلي سخت اين اتفاق افتاد.
چطور؟
خيلي زحمت كشيدم و اذيت شدم. هيچ كس من را حمايت يا كمك نكرد. اما خودم بهدليل رويايي كه داشتم، روي پاي خودم ايستادم و تلاش را آغاز كردم. سال 71 كه هجده سالم بود از سياهيلشكري تئاتر لالهزار شروع كردم. از تئاتر به راديو معرفي شدم. حدود يك سال بدون حقوق براي راديو كار كردم. بعد از اينكه حقوق گرفتم، توسط دوستانم به تلويزيون معرفي شدم و كمكم شدم همين هومن حاجعبداللهي كه حالا شما داريد با او گفتوگو ميكنيد.
دليل خاصي داشت كه دوستان و خانواده شما را حمايت نميكردند؟
به بسياري از دلايل كه خودشان به خودشان حق ميدادند! مثلا شايد فكر ميكردند در اين حرفه موفق نميشوم يا كساني كه در اين حرفه موفق نباشند، درآمد چنداني نخواهند داشت. نميخواستند دليل موفق نشدن من باشند. خيليهاي ديگر هم ميگفتند اگر هنري داري و چيزي براي ارائه كردن در وجودت هست، خودت بايد راهت را پيدا كني و نميشود ما تو را جايي معرفي كنيم. راستش را بخواهيد حق هم داشتند، چون من چيزي را به كسي ثابت نكرده بودم و وقتي تصميم گرفتم وارد كار اجرا شوم، آن وقت بود كه به تكاپو افتادم.
شهرت مجذوبتان كرده بود؟
شايد يكي از دلايلش همين باشد. كسي هست كه از شهرت بدش بيايد؟ اما من احساس ميكردم فقط براي اين كار ساخته شدهام. خداوند تواناييهايي به من داده است كه فقط ميتوانم اين كار را انجام بدهم. نميتوانم صافكار يا قصاب خوبي بشوم. نه اينكه بگويم چنين كارهايي بد است. من توانايي انجامش را نداشتم و ندارم. اگر باز هم به عقب برگردم باز هم همين راه را ميروم، چون راه ديگري براي من وجود ندارد.
چه چيزي اين حس را در شما ايجاد كرده بود؟
من تيپهاي مختلفي ميساختم. تن صداها را تقليد ميكردم. شايد منشأ اين بود، اما دليلش اين نبود. واقعيت اين است كه خسته بودم و خسته هستم از كساني كه فكر ميكنند چون ميتوانند اداي كسي را دربياورند يا خوب لطيفه ميگويند، بايد بازيگر شوند. نه اين طور نيست. دلايل من شخصي بود. به اين ايمان رسيده بودم كه ميتوانم اين كار را انجام دهم و موفق هم ميشوم.
شما هم مجري هستيد، هم بازيگر، صداپيشه و دوبلور.
بگذاريد اين طور بگويم كه من هميشه خودم را بازيگر ميدانم. بازيگر بودهام، هستم و خواهم بود. وارد كار اجرا شدهام و من را مجري هم خطاب ميكنند كه از لطف دوستان است. اما من قلبا بازيگري را دوست دارم. همه اين كارهايي را كه گفتيد، انجام ميدهم و شبها هم در آژانس ميايستم. لازم باشد كليه هم عمل ميكنم.
صبر كنيد سوالم را كامل كنم. ميخواهم بدانم كدام يك از اين كارها را بيشتر دوست داريد؟
جواب سوالتان را دادم؛ بازيگري. دغدغه و علاقه شخصي من بازيگري است. اما اگر فكر ميكردم در هر كدام از اين حيطههايي كه نام برديد توانايي و قدرت خوبي براي اجرا ندارم، قطعا پا در هيچ كدامشان نميگذاشتم. به واسطه تيپهاي صدايي كه ميتوانم بسازم، وارد راديو شدم و از آنجا بود كه دوبلور و صداپيشه هم شدم. قبل از همه اين كارها هم كه بازيگر بودم. در هر كاري كه احساس كنم ميتوانم بخوبي انجامش بدهم پا ميگذارم و تجربه كسب ميكنم.
دليل خاصي دارد كه شما را بيشتر در شبكه تهران ميبينيم؟
نه، هر مجري ميتواند در يك شبكه كار كند و من شبكه پنج را دوست دارم. پنگول هم متعلق به اين شبكه است و فقط همانجا ميشود صداپيشهاش باشم.
پنگول چگونه وارد زندگي شما شد؟
من قبل از پنگول هم كار صداپيشگي عروسك انجام داده بودم. در شبكه دو يك برنامه سياسي طنز با حضور عروسكها پخش ميشد كه من جاي شخصيتهاي بوش، بلر، شارون و... حرف ميزدم. بعد با شخصيت چپل وارد برنامه رنگينكمان شدم. پس از مدتي از برنامه خداحافظي كردم و بيرون آمدم. سال 87 قرار شد من به جاي شخصيت الاغ در برنامه كودك صحبت كنم، اما نشد و تبديل شد به يك گربه. اولش خيلي از اين قضيه ناراحت بودم، چون فكر ميكردم شيطنتهاي يك الاغ خيلي ميتواند براي مخاطب جذابتر باشد. فكر نميكردم يك گربه بتواند در يك برنامه كودك جابیفتد. در عرض سه ماه عروسك پنگول معروف شد و برنامه گرفت. كمكم خودم هم با پنگول ارتباط برقرار كردم و حالا شده است يكي از اعضاي خانواده من. مانند پسر كوچكم است.
فكر ميكنيد پس از گذشت پنج سال، هنوز پنگول محبوبيت قبل را دارد؟
پنگول هر روز طرفدارهايش بيشتر ميشود. نميدانم دليلش چيست. شايد اين باشد كه يك برنامه زمان لازم دارد تا جا بيفتد يا هر روز بايد ديده شود. جالب اين است كه پنگول مخاطب سه ساله تا شصت ساله دارد. همين چند وقت پيش يك نامه از طرف يك آقاي شصتوسهساله به دستمان رسيد كه بازنشسته ارتش بود. در نامه نوشته بود از طرفدارهاي ثابت برنامه است. اين مساله خيلي برايم جالب بود و ذوق زدهام كرد. گاهي بعضيها به من ميگويند طرفدارهاي پنگول از خودم هم بيشتر است و بيشتر از من دوستش دارند!
هيچ وقت به پنگول حسودي كردهايد كه دلتان بخواهد خودتان يكي از عموهاي تلويزيون باشيد و فقط طرفدارهاي خودتان را داشته باشيد؟
نه، هرگز! تلويزيون به اندازه كافي خاله و عمو و دايي دارد. هر شبكه را كه نگاه كنيد كلي براي خودش خاله و دايي و عمو دارد. حتي عمه و شوهر عمه! من نميخواهم هيچ وقت يكي از عموهاي تلويزيون شوم، چون به نظرم به اندازه كافي هستند و كارشان را درست انجام ميدهند. فكر نميكنم در اين كار موفق باشم. تا وقتي احساس كنم پنگول طرفدار دارد و محبوب است، صداپيشهاش خواهم بود.
اما شما كار مجريگري را همين حالا هم انجام ميدهيد.
من در مجريگري اجراي صرف نميكنم. بازيگري را هم به مجريگريام اضافه كردهام. قطعا اگر فكر ميكردم اين كار را بخوبي نميتوانم انجام دهم انجامش نميدادم. خيلي از مجريها نميخواهند از قالب كليشهاي بيرون بيايند. كت و شلوار ميپوشند و خيلي ادبي حرف ميزنند. من يك لباس معمولي ميپوشم و همان طور كه با خانوادهام راحت حرف ميزنم با مردم هم صحبت ميكنم. همين شايد دليل تمايز من با بقيه ميشود.
بيشتر اجراهاي شما زنده است. تا به حال مشكلي پيش آمده كه بسختي بتوانيد از پس آن بر آييد؟
يك بار در اجراي جنگ «راه شب» برنامه كه شروع شد گربهاي آمد و دور من چرخيد. كارگردان داشت فقط صورت من را ميگرفت. گفتم صفحه را باز كنيد. به واسطه همان اجراي راحتي كه انجام ميدهم ميخواستم مخاطبم هم آن گربه را ببيند. نما را باز كردند و من گفتم اين گربه نميگذارد من كارم را درست انجام بدهم. تيتراژ را ببينيد تا از دست اين گربه خلاص شوم. در مراحل مختلف زندگي هم آدم به قولي سوتيهايي ميدهد و بالاخره بايد جوري جمعش كرد.